بعضی وقت ها راهی که رفته ای را نمی توانی برگردی
اصلا نباید که..
اما برگشتن به خود داستانش فرق می کند.از هر جا که باشی ، هر قدر دور می توانی برگردی و از نو بسازی خودت را..حتی اگر شکسته باشی
حتی اگر تنها باشی و ویران.
به امید باید برگردی و دست های آن خودت را که جا گذاشته ای بگیری و به زندگی لبخند بزنی
حتی تلخ
و اصلا باید که...
ـ سعی می کنم برگردم به خودم
از زهره به زهره
از پیچاپیچ ِ راههاش
از گرگ ها / میش هاش
گذشتیم.
قرار بود نایستد
قرار بود تمامش کنیم
من
چشم گذاشتم و شروع شد
پشت ِ آخرین عدد
نه تو بودی نه من.
دنیا بازی مان داد.
_ این شعر نیست / برای خالی نبودن ِ عریضه صرفاً !
.
.
.
توی این چشم ها حرفی نیست.یا اگر هست به زبان ِ من نیست.
من و این همه غربت / گریزی اگر هست تو بگو.
اتفاق بود که افتاد
توی دست های من.
بهشت که سهممان نبود
بفرما
لذت این گناه هم برابر
نیمی برای تو
نیمی برای من.
- خیلی آدما هستن که گذاشتمشون تو گذشته این زندگی با یه آرزوی بزرگ و از ته دل ِ بخت ِ نیک که سنجاق شده کنار اسمشون..یادشون.
باید یاد گرفت رهایی از آدما رو تا بشه ادامه داد و من یاد گرفتم این ُ !
.
.
اعتراف نوشت : دلتنگ نشدن رو نمی شه یاد گرفت اما!!!
میان ِ صبح
تا شب
میانِ پایین و بالای ِ این قفسه خاک گرفته / تنگ
میانِ من - تو
فاصله
جای خالی
نه به هوا
نه به قدم های ممتد زندگی
پُر ....
نفس هام ناگزیر.
دیوار نوشت :
از بهار و آنچه هست ..تفاوتی نمی بینم بهانه شادباش!
مهر ِ زندگی نصیب ِ آرزوهاتون
این که نباشی...
.
.
.
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود / آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
ـ پانزده سال رویا و خواب های شیرین و انتظار .... قسمت ِمان : در ِ بسته .
دیوار نوشت : از این خود سانسوری بیزارم.
..........
....................
.............................
این روزهایمان نه آن که حرف نباشد ، نه ! ولی هر چه هست حکایت اسرار ِ مگوست ، حکایت تف ِ سر بالاست !
.
.
.
محکومم به سکوت.
_ دیوار نوشت :
....همه چیز دوباره همان است که بود . ( بوکفسکی ) *
* پری این مرد وشعرهاش درگیرم کرده..حرفایی داره که من می فهمم و تو و چه نزدیکیم این روزا.
هر دو دنبال گوشه ایی برای نبودن.
خدای دست های رو به آسمان
خدای انتظارهای بزرگ و اتفاق های کوچک
برایم لالایی بخوان
از بیداری سیرم.
.
.
.
آدم اگه محکم باشه / سخت / سنگ
بعد ِ تموم لحظه های تو در توی درد و رنج و اضطراب ..بی قراری..توهم..تنهایی..اشک..گناه..انتظار..عشق و اشتباه و ........به بی تفاوتی می رسه
اعتراف می کنم من به بی تفاوتی رسیدم.به نقطه ی صفری که نه بالا داره نه پایین.
از دوست داشتن به بیزاری و از بیزاری به بی تفاوتی.
من سختم / سنگم ..امروز.
و این خوب نیست /هیچ خوب نیست
....کاش فریاد زده بودم.
ـ( با سپاس از دوست و دوستی ! دوستی و دوستانی که یه روز بودنشون لبخند می داد به دلم و لبهام و حالا سهمم از تمامشون بی اعتمادی ِ و لبخندی که نیست..)
آفتاب و مهتاب ندیده بود
بی هوا به باد و باران سپردیش...
.
.
.
در عصر بمباران اطلاعات و اینترنت و ماهواره امید ! و هزار جک و جانور دیگر که بر مسیر منتهی به ترکستان هم تابلو نصب کرده اند که آهای ایها الناس ، کعبه مذکور از آن طرف است ! باز هم به خاکی زدن حرف دارد!!!
ـ می دونم تو این گور مرده ای نیست و باز...
از لبه پرتگاه /
مرده شور تاریخ را ببرند که هی / هی / هی
تکرار و تکرار و تکرار ....
ـ توی آینه نگاه می کنم / این من نیستم
ـ اشتباه شده ؟
تازه بیدار شده بودم که یادم افتاد ده روز و هفده ساعت بیشتر / کمتر ...فراموشت کرده ام " یک نفس راحت ! "