تبليغاتX
ارتفاع ناممکن
 

بعضی وقت ها راهی که رفته ای را نمی توانی برگردی

اصلا نباید که..

اما برگشتن به خود داستانش فرق می کند.از هر جا که باشی ، هر قدر دور می توانی برگردی و از نو بسازی خودت را..حتی اگر شکسته باشی

حتی اگر تنها باشی و ویران.

به امید باید برگردی و دست های آن خودت را که جا گذاشته ای بگیری و به زندگی لبخند بزنی

حتی تلخ

و اصلا باید که...

 

ـ سعی می کنم برگردم به خودم

از زهره به زهره

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 4:26  توسط زهره   | 

 

منم
اکنون
ایستاده بر آستان ِ زندگی.
بانوی ِ نقش های بی شکوه
بر دیواری ویران.

 

نبودنت و بودنت ...

بی معناتر از همیشه ای این روزهام...خدای اتفاق های همیشه.

 

ـ تو بگو هر چی که می خوای / من که سنگرم سکوت ِ.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 4:58  توسط زهره   | 

به دنیا خندیدیم

 از پیچاپیچ ِ راههاش

 از گرگ ها / میش هاش

 گذشتیم.

 قرار بود نایستد

 قرار بود تمامش کنیم

 من

چشم گذاشتم و شروع شد

 پشت ِ آخرین عدد

 نه تو بودی نه من.

دنیا بازی مان داد.

 

 _ این شعر نیست /  برای خالی نبودن ِ عریضه صرفاً !

.

 .

 .

 توی این چشم ها حرفی نیست.یا اگر هست به زبان ِ من نیست.

 من و این همه غربت / گریزی اگر هست تو بگو.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 1:47  توسط زهره   | 

 

اتفاق بود که افتاد

توی دست های من.

بهشت که سهممان نبود

بفرما

لذت این گناه هم برابر

نیمی برای تو

نیمی برای من.

 

 

- خیلی آدما هستن که گذاشتمشون تو گذشته این زندگی با یه آرزوی بزرگ و از ته دل ِ  بخت ِ نیک که سنجاق شده کنار اسمشون..یادشون.

باید یاد گرفت رهایی از آدما رو تا بشه ادامه داد و من یاد گرفتم این ُ !

.

.

 اعتراف نوشت : دلتنگ نشدن رو نمی شه یاد گرفت اما!!! 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:44  توسط زهره   | 

 

 

میان ِ صبح

تا شب

میانِ پایین و بالای ِ این قفسه خاک گرفته / تنگ

میانِ من - تو

فاصله

جای خالی

نه به هوا

نه به قدم های ممتد زندگی

پُر ....

 نفس هام ناگزیر.

 

آیا بهار را

از بوی تلخ ِ برگ های خشک
که به گلخن می سوزد
تبسمی به لب خواهد گذشت؟
...
شاملو
.
.
.

صداش اینگونه است بهار..گویا!

 

 

دیوار نوشت :

از بهار و آنچه هست ..تفاوتی نمی بینم بهانه شادباش!

مهر ِ زندگی نصیب ِ آرزوهاتون

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 5:51  توسط زهره   | 

 

این که نباشی...

.

.

.

ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود / آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

 

ـ پانزده سال رویا و خواب های شیرین و انتظار .... قسمت  ِمان : در  ِ بسته .

 

دیوار نوشت : از این خود سانسوری بیزارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 0:22  توسط زهره   | 

 

 ..........

 ....................

 .............................

 این روزهایمان نه آن که حرف نباشد ، نه ! ولی هر چه هست حکایت اسرار ِ مگوست ، حکایت تف  ِ سر بالاست !

.

.

.

محکومم به سکوت.

 

_ دیوار نوشت :

 ....همه چیز دوباره همان است که بود . ( بوکفسکی ) *

* پری این مرد وشعرهاش درگیرم کرده..حرفایی داره که من می فهمم و تو  و چه نزدیکیم این روزا.

 هر دو دنبال گوشه ایی برای نبودن.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 2:27  توسط زهره   | 

 

 

خدای دست های رو به آسمان

خدای انتظارهای بزرگ و اتفاق های کوچک

برایم لالایی بخوان

از بیداری سیرم.

.

.

.

آدم اگه محکم باشه / سخت / سنگ

بعد ِ تموم لحظه های تو در توی درد و رنج و اضطراب ..بی قراری..توهم..تنهایی..اشک..گناه..انتظار..عشق و اشتباه و ........به بی تفاوتی می رسه 

اعتراف می کنم من به بی تفاوتی رسیدم.به نقطه ی صفری که نه بالا داره نه پایین.

از دوست داشتن به بیزاری و از بیزاری به بی تفاوتی.

من سختم / سنگم ..امروز.

و این خوب نیست /هیچ خوب نیست

....کاش فریاد زده بودم.

 

ـ( با سپاس از دوست و دوستی ! دوستی و دوستانی که یه روز بودنشون لبخند می داد به دلم و لبهام  و حالا سهمم از تمامشون بی اعتمادی ِ و لبخندی که نیست..)

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 3:42  توسط زهره   | 

 

 

آفتاب و مهتاب ندیده بود

بی هوا به باد و باران سپردیش...

.

.

.

 

در عصر بمباران اطلاعات و اینترنت و ماهواره امید ! و هزار جک و جانور دیگر که بر مسیر منتهی به ترکستان هم تابلو نصب کرده اند که آهای ایها الناس ، کعبه مذکور از آن طرف است ! باز هم به خاکی زدن حرف دارد!!!

 

ـ می دونم تو این گور مرده ای نیست و باز...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 5:31  توسط زهره   | 

 

از لبه پرتگاه /

مرده شور تاریخ را ببرند که هی / هی / هی

                                                                   تکرار  و تکرار و تکرار ....

 

ـ توی آینه نگاه می کنم  / این من نیستم

 


ـ اشتباه شده ؟

تازه بیدار شده بودم که یادم افتاد ده روز و هفده ساعت بیشتر / کمتر  ...فراموشت کرده ام  " یک نفس راحت ! "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 3:35  توسط زهره   |