![]() |
![]() |
|
| بازتاب زندگی |
|
سخته یه دنیا باشه..توام باشی ولی..نباشی! دلم فقط رفتن می خواد نگو زهره تو که مرد بودی..خسته ام..می فهمی؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:7 توسط زهره |
|
|
اینجا چیزی شکسته... ـ بی صدا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:34 توسط زهره |
|
|
این نامه هم اشتباهی به دستت می رسد وقتی باریده ایی بر ویرانه هایی که دلت هوایش را نکرده کودکی های مرده در اعتصاب دائم چشمانت و پیچاپیچ گلویی آبستن که فارغ نمی شود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 2:0 توسط زهره |
|
|
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:12 توسط زهره |
|
|
آره..فعلا که ما پیاده ایم.بد اومده ولی درستش می کنم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:15 توسط زهره |
|
|
می گه نسل شما نمی جنگه، ولی مگه می دونه؟ چقدر جنگ؟ چقدر مبارزه؟ نسل ما، نسل اونا! ما اصلا هیچ نسلی نیستیم... می گه شعر شما پخته نیست..بی هدفه. درد توش نیست. شعر نسل ما پر از حرف بود..پر از درد..بچه های ما فکر می کردن..رنج می کشیدن..می جنگیدن به خاطر آرماناشون.. دغدغه اونا تغییر وضع موجود بود نه سازش . بدتر از اون بی تفاوتی ..میگه دوران ما دوران ترس و اعتصاب و مخالفت بود ولی حالا؟!
_شعر تفکر عمیق می خواد و ما هم عادت کردیم به سطحی بودن و به جای قورمه سبزی خوردن ساندویچ گاز زدن!!! تو این ده سال چی گذشته؟ما چه شکلی شدیم؟واقعا بی دردیم؟یعنی ما واقعا ما سطحی شدیم؟چرا؟چون فقط سیاسی نیستیم؟چون سیاست زده شدیم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 20:8 توسط زهره |
|
|
شیرین جون از من خواسته ۱۰ تا از دوست داشتنی ها و دوستن نداشتنی هامو بگم.. دوست داشتنی هام: ... .یه گوشه دنج و تنهایی یه وقتایی٬شلوغی و سر وصدام یه وقتایی .صد سال تنهایی .albinoni .شب پر ستاره کویر .درس و مشق .داشتن یه سنگ صبور .زیر بارون راه رفتن .گریه .خنده دوست نداشتنی هام: .اینجایی که هستم .در گوشی حرف زدن .رشته ام .دروغایی که می گم٬می شنوم .غروب جمعه .فیزیک .دل کسی رو شکستن .اشک کسایی که دوسشون دارم .بی عدالتی .تنهایی
منم از این دوستا دعوت می کنم تو بازی شرکت کنن: جنون واژه ٬خط خطی های خیال٬ من تموم قصه هام قصه توست ٬آراز٬نوشته های یک آدم کمی معمولی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:12 توسط زهره |
|
|
نفرین به "من"
که سهم "تو" از بودنم تنها بهشت بود... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:23 توسط زهره |
|
|
سرم بر شانه و دستم به زانوانِ خدا... نه! خودم.. گفتی حق گرفتنیست امّا در جنگ نابرابر بین من و خدا آخر ببین سهمم هزار توی تنگ چه تنهاییست.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 18:11 توسط زهره |
|
|
و دلت تنگ می شود
و تنگ تر وقتی به پای درخت های نکاشته و گل های نیست می رسی و فکر می کنی اینجا هم مثل همه جاست.. و دلت تنگ می شود وتنگ تر وقتی به دختر شب های تا صبح و بادهای بلند فکر می کنی و فکر می کنی اینجا هم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:39 توسط زهره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر یادداشت روزهاي من |
|
RSS
|